حكيم زجاجى
580
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جواب اينچنين داد مير دلير * كه از خوردن خون نشد سير شير تو فردا ز ما تيغ و زوبين خورى * گهى جان كنى ، گاه جان پرورى 80 فرستاده را گفت كاى بدنشان * به خود آمدى پيش گردنكشان شمارى سپاه مرا اى پليد * به دستت دهم قفل اين را كليد سپاه است با من ببين چلهزار * سواران چالاك و مردانكار رسد بعد از اين سى هزار دگر * بر آن مهتران شهسوار دگر پس از وى خليفه جهاندار مير * همى آيد و لشكرى بىنظير 85 تو گر بر فلك راه يا بى چو مهر * به پاى اندر آرى سراسر سپهر وگر بر هوا چون كبوتر شوى * در اين بيشهها چون غضنفر شوى ز شمشير من سر به افسون برى * كجا جان از اين جنگ بيرون برى بدىهاى تو گرد تو درگرفت * ببايد ز اول ز جان برگرفت دل بابك آمد از آن غم به جوش * شد از بيم جان بدگمان بادهنوش 90 سر خويش در ساغر مى نهاد * به باده همى داد جان را به باد ز غصه همى خورد بدرگ نبيد * ز خون خوردن آن گبر چاره نديد همى كرد عيشى نه بر آرزو * همى خورد خون خود اندر كدو به آواز ناى و به فرياد رود * همى داد جان را بداختر درود وداع جهان كرد بابك مگر * كه با باده مىخورد خون جگر 95 چو سرمست گشتى شدى بر فراز * بگشتى بر آن بام روز دراز چپ و راست كردى زمانى نگاه * ندادى برون باد را نيز راه درآمد سر بام ، افشين بديد * بدانست آن فعل و مكر پليد بفرمود تا شد مظفر برش * شب تيره داد از نهان لشكرش ورا گفت رو كن به جايى مكين * به مردى بزن آسمان بر زمين 100 كه امشب شبيخون كند گبر دون * به راهى نو آيد ز قلعه برون تو بايد كه بيدار باشى به شب * نجنبانى اى مرد گوينده لب مظفر برفت و كمينگه گرفت * سپه با سرافراز دين ره گرفت چو شد تيرهشب بابك بدسگال * بفرمود خيلى ز راه خيال به راه شبيخون جگر پر ز خون * برفتند ناگه ز قلعه برون